تبليغاتX
اشتياق

اشتياق

شاعرانه-خلوت احساس

 

 

       زمین به ما آموخت

                        ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم

                 مگر کم از خاکیم

                        نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم

                                

                                                                   فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 21:46  توسط hafez  | 

بهترین بهترین من

        خوب خوب نازنین من!

          نام تو مرا همیشه مست می کند

         بهتر از شراب .

                    بهتر از تمام شعرهای ناب!

                         نام تو ، اگرچه بهترین سرود زندگیست

           من تورا به خلوت خدایی خیال خود :

          * بهترین بهترین من * خطاب می کنم ،

                                              بهترین بهترین من !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 21:32  توسط hafez  | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:3  توسط hafez  | 

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم برآرم یا نه  

 

how long should I worry whether I have or have not ;

whether I am spending my life happily or not.

come fill the bowl of wine for I know not

whether I will be able to exhale the breath I am inhaling now.

     ترجمه رباعی خیام به زبان انگلیسی به خامه کریم امامی- کتاب: از پست و بلند ترجمه  

                                                      
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 23:46  توسط hafez  | 

باران عشق

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:43  توسط hafez  | 

رنگین پوست ................

اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي دارد : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، ووقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:26  توسط hafez  | 

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال.........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:30  توسط hafez  | 

گفتگوی انسان با خدا

گفتگوی خدا با انسان

Dreamed I had an interview with God

در رویا دیدم که با خدا حرف می زنم

So you would like to  interview me ? God asked

از من پرسید: آیا مایلی از من چیزی بپرسی ؟

If you have the time ? I said

گفتم ... اگر وقت داشته باشید

God smiled . My time is etemity

لبخندی زد و گفت : زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me ?

چه پرسشی در ذهن تو برای من است ؟

What surprises you most about humankind

پرسیدم : چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند

God answered

پاسخ داد :

That they get bored with childhood

آدمها از بچه بودن خسته می شوند

They rush to grow up , and then

عجله دارند بزرگ شوند و سپس

Long to be children again

آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند

That they lose their health to make money

سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند

And then lose their money to restore their health

سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از دست می دهند

That by thinking anxiously about the future

چنان با هیجان به آینده فکر می کنند

Thay forget the present

که از حال غافل می شوند

Such that they live in neither the present nor the future

به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده

That they live as if they will never die

آنها طوری زندگی می کنند ؛ انگار هیچ وقت نمی میرند

Die as though they had never lived and

و جوری می میرند ... انگار هیچ وقت زنده نبوده اند

We were silent for a while

ما برای لحظاتی سکوت کردیم

And then I asked

سپس من پرسیدم :

As a parent , What are some of life`s lessons you want your children to learn ?

مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند ؟

To learn they can not make anyone love then

پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

All they can do

ولی می توانند

Is let themselves be loved

طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness

یاد بگیرند ... دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love

یاد بگیرند چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید

And it can take many years to heal them

ولی سالها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشد

To learn that a reach person

یاد بگیرید یک انسان ثروتمند

Is not one who has the most , but is one who needs the least

کسی نیست که دارایی زیادی دارد بلکه کسی است که کمترین نیاز و خواسته را دارد

To learn that there are people who love them dearly

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را از صمیم قلب دوست دارند

But simply have not yet learnd how to express or show their feelings

ولی نمی دانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can

یاد بگیرند و بدانند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند

Look at the same thing and see it differently

ولی برداشت آنها متفاوت باشد

To learn that it is not enough that they

یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند

Forgive one another , but they must also forgive themselves .

بلکه انسانها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:18  توسط hafez  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:14  توسط hafez  | 

شاعر و فرشته

                             شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته . شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت . خدا گفت : دیگر تمام شد دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار می شود . زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد آسمان برایش تنگ است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:30  توسط hafez  | 

سال نو مبارک .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:19  توسط hafez  | 

بوی بد نفرت

بوی بد نفرت

معلم یک کودکستان ، به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنان بازی کند او به آنان گفت که فردا هر کدام ، یک کیسه ی پلاستیکی بر دارند و درون آن ، به تعداد آدمهایی که از آنان بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند . فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه برخی 2 ، برخی 3 ، برخی تا 5 سیب زمینی بود معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر جا که می روند پلاستیک های خود را ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت ، کم کم بچه ها شروع به شکایت از بوی ناخوش سیب زمینیهای گندیده کردند به علاوه آنهایی که سیب زمینی بیشتری در کیسه خود داشتند از حمل بار سنگین خسته شده بودند ، پس از گذشت یک هفته بازی سرانجام تمام شد و بچه ها راحت شدند . معلم از بچه ها پرسید « از اینکه سیب زمینی ها را یک هفته با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ »

بچه ها از اینکه مجبور بودند سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند آنگاه معلم ، منظور اصلی خود را از این بازی چنین توضیح داد : « این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه ی آدمهایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می دارید و همه جا باخود می برید ، بوی کینه ، نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا با خود حمل می کنید ، حالا که شما بوی بد سیب زمینی رافقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟ »

منبع : مجله موفقیت

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:28  توسط hafez  | 

باز هم پاییز

برگ پاییزم و خسته تر از باد جنون
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 8:1  توسط hafez  | 

 

این هم از کرکری شاعرانه :

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا

  به خال هندوش بخشم سمرقند و بخارا را

                                                     حافظ                         

 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا 

 به خال هندوش بخشم سرو دست و دل و پارا

من آن جیزی که خود دارم زملک خویش می بخشم  

 نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

                                                 صائب

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:43  توسط hafez  | 

پاییز

پاییز را فراموش کن
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:3  توسط hafez  | 

گفتی تو در یادی مگر

گفتم تو شیرین منی

گفتی تو فرهادی مگر ؟!

گفتم خرابت می شوم

گفتی تو آبادی مگر ؟!

گفتم ندادی دل به من

گفتی تو جان دادی مگر ؟!

گفتم ز کویت می روم

گفتی تو آزادی مگر ؟!

گفتم فراموشم مکن

گفتی تو در یادی مگر

گفتم خموشم سالها

گفتی تو فریادی مگر ؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:2  توسط hafez  | 

دوست بدارید

« دوست بدارید »

ای همه مردم ، در این جهان به چه کارید ؟

عمر گرانمایه را چگونه گذرانید ؟

هر چه به عالم بود گر به کف آرید

هیچ ندارید اگر که عشق ندارید

وای به شما ، دل به عشق گر نسپارید ،

گر به ثریا رسید هیچ نیرزید !

عشق بورزید،

دوست بدارید

                        «  فریدون مشیری »

 

به چه کارید ؟ .................دوست بدارید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 12:33  توسط hafez  | 

جام به هم ریخته .....................

ای جام به هم ریخته ، صد بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو می شکنندت .

آه ای دل آذرده در این هستی کوتاه

آتش به سرم می رود از آه بلندت

      "   فریدون مشیری"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 12:23  توسط hafez  | 

محو تماشا........................

گفته بودی که : - «  چرا محو تماشای منی ؟

و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی ! »

- مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی !

                         « فریدون مشیری »

 

محو تماشای توام..................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 12:19  توسط hafez  | 

دکتر علی شریعتی

 

خدایا به هر که دوست تر می داری بیاموز ...............

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:22  توسط hafez  | 

پایان شمع ...............

 

شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید

      آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:21  توسط hafez  | 

اگر به دنبال خدا می گردی ..................................

و اگر خواهید خداوند را شناسید پس گشاینده ی چیستانها مباشید .

لیک در پیرامون خویش نظر کنید و او را خواهید دید که با فرزندان شما بازی می کند .

و در آسمان نظر کنید ؛ او را خواهید دید گام زنان در ابرها ، دستان خویش گشوده در آذرخش و هبوط کنان در باران .

او را خواهید دید که در گلها لبخنده زند ، سپس بر شود و دستان خویش در درختان به اشارت جنباند .

And if you would know God be not therefore a solver of riddles .

Rather look about you and you shall see him playing with your childeren .'

And look into space , you shall see Him walking in the cloud , outstretching His arms in the lightning and descending in rain .

You shall see Him smiling in flower ,then rising and waving His hands in trees .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:10  توسط hafez  | 

غروب زیباست اما نه در غربت

غروب زیباست اما نه در غربت
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:35  توسط hafez  | 

کا کردن با عشق

و چه باشد کار کردن با عشق ؟

بافتن جامه باشد با تارهای برکشیده از دل شما ، هم انگار که معشوق شماست که آن جامه به بر کند .

ساختن خانه باشد با مهر ، هم انگار که معشوق شماست که بدان خانه ماوا گزیند .

افشاندن بذر باشد به رأفت و درو کردن محصول باشد به مسرت ، هم انگار که معشوق شماست که آن ثمر خورد .

................

بارها شنوده ام که گویید ، هم انگار که به خواب سخن کنید ، « آنکه با مرمر کار کند ، و نقش جان خویش در سنگ بیند ، شریف تر باشد از او که خاک شخم کند .

                  

و آنکه قوس و قزح را رباید تا بر جامه ای به هیأت آدمی گذارد ، برتر باشد از او که پای افزار ما دوزد . »

..............

کار عشق مجسم باشد .

و اگر کار کردن نتوانید به عشق ، که جز به بیزاری ، بهتر آن که کار خود را واگذارید و بر در معبد نشینید و صدقه ستانید از آنان که به مسرت کار کنند .

زان که گر نان پزید به بی رغبتی ، نانی تلخ پزید که گرسنه را نیم سیر دارد .

و گر اکراه دارید افشردن انگور را ، اکراه شما شرنگ در شراب چکاند .

و اگر چند چون فرشتگان آواز خوانید ، و شما را عشقی به آواز نباشد ف گوش مردمان بر اوازهای روز بندید و بر آوازهای شب .

                   منبع: کتاب پیامبر از جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:35  توسط hafez  | 

 

 

اگر مایل به آشنایی با شمس و مولانا هستید

لطفاً این سایت را کلیک کنید .

 مولانا و شمس

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:59  توسط hafez  | 

کوچه

بی تو مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید ،

عطر صد خاطره پیچید :

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم .

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه مهو تماشای نگاهت .

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی :

« از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،

آب آیینه عشق گذران است ،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛

باش فردا که دلت با دگران است ؛

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن ! »

با تو گفتم : « حذر از عشق؟! ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم ،

نتوانم !

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ،

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...»

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! »

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...........

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم .

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم ،

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ....

بی تو اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:56  توسط hafez  | 

گفتمش دل می خری ؟....................

 

 

         گفتمش دل می خری ؟ پرسید چند؟

                                                 گفتمش دل مال تو تنها بخند

         خنده کرد و دل ز دستانم ربود

                                            تا به خود باز آمدم او رفته بود

        دل ز دستش روی خاک افتاده بود

                                              جای پایش روی دل جا مانده بود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:0  توسط hafez  | 

 

سال نو میلادی مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:42  توسط hafez  | 

آشنایی..........................فراق

                                                

                            آشنایی

ز دو دیده خون فشانم زغمت شب جدایی

                                 چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی

به کدام مذهب است این به کدام مکتب است این

                                 که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

          

                                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 21:57  توسط hafez  | 

امشب می خوام برات یه فال حافظ بگیرم

امشب می خوام برات یه فال حافظ بگیرم
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 22:54  توسط hafez  |